تبليغاتX
داستان بان

داستان بان

خالد رسول‌پور گفته اینجایی که ما زندگی می‌کنیم «یک داستان سه بار سانسور می‌شود». او این حرف را از خودش درنیاورده. پونه بریرانی از او و دیگران خواسته در این باره حرف بزنند. پونه بریرانی گفته «بيایيد به دنبال راه‌کارهای خلاقانه عرضه‌ي ادبیات در اینترنت بگردیم» بعد گفته «خلاقیت را بیش از این به تعویق نیندازیم». بعد هم پرسیده «آيا نمي‌شود به اينترنت به عنوان يك امكان نگاه كرد؟ جايي براي نشر جدي و نقد و بحث و گفت و شنود ادبي؟» خیلی‌ها با او وارد گفتگو شده‌اند. من حرف‌های سپینود و الهام و فریاد ناصری و آزاده و گذرنده و سر هرمس مارانا و خیاط‌ باشی و امیر و شیداب را خواندم. حرف‌های بقیه را هم می‌خوانم. خودم هم الان دارم درباره‌اش می‌نویسم. هرچند کسی نظر مرا نپرسید.

 یک جدایی، یک دودسته‌گی، که البته وجودش بدیهی و حیاتی ست میان داستان‌نویس‌هایی که با ایدئولوژی دولتی حاکم سازگاری دارند و داستان‌نویس‌هایی که با آن سازگاری ندارند وجود داشته و دارد که با گذشت زمان هر کدام ویژگی‌هاش برای آن دیگری رو شده است.
نویسنده‌های سازگار بیش از گروه دیگر تریبون و نشریه در اختیار دارد. به دلایل ایدئولوژیک با اکراه از جریان داستان‌نویسی غرب نام می‌برد و بیشتر محدود به تجربه‌های داستان فارسی و عربی ست. جدای از اینها عمر مفید داستان ایرانی را از بعد از انقلاب 57 معرفی می‌کند و همیشه بی‌آنکه تواضعی در کار باشد از مقایسه‌ی خود با داستان‌نویس‌های گروه دیگر که هم بااستعدادتر بوده‌اند و هم با شناخت بیشتر داستان نوشته‌اند سر باز می‌زند. نسل اول آنها (همچون نسل‌های پیشین گروه دیگر) معمولا از میان توده‌های ضعیف مردم بیرون آمده‌اند و هنوز هم آنان و هم نسل‌های بعدی که عمدتا از طبقه‌ی متوسط هستند به شیوه‌هایی عوام‌فریبانه خود را متعلق و متعهد به مردم می‌دانند. مردمی که شاید نه برای آنها بلکه برای حکام آنها داستان می‌نویسند.
گروه دیگر اکثر داستان‌نویس‌هایش (به جز نسل‌های اولیه) از اقشار مرفه برخاسته‌اند؛ از میان خانواده‌هایی که پدر و مادر یا هنرمند و فرهنگی بوده‌اند یا دانشگاه رفته و باسواد. به دلایل عدیده ادبیات غیر فارسی را بیشتر می‌پسندند. این گروه حالا دیگر نشریه و تریبون رسمی ندارد. نشست‌های ادبی‌اش را در خانه‌ها برگزار می‌کند. همچون گروه دیگر قدرت خرید کتاب و چاپ کتابش را دارد اما نه از جیب دولت بلکه از جیب خودش. با این حال نمی‌تواند کتاب چاپ کنند (چون ریاکارانه و در جهت مصالح حاکم داستان نمی‌نویسد).
احتمالا از زمانی که قبرستان‌ها و کشتارگاه‌ها را برای مصارف فرهنگی بازسازی کردند در فرهنگسراها نسلی پدید آمد که فاصله‌ی این دودسته‌گی را کم کرد. جوان‌هایی که کتاب ناسازگارها را می‌خواندند و خوشایند سازگارها داستان می‌نوشتند. مثل ناسازگارها زندگی می‌کردند و مثل سازگارها ریا می‌کردند. به نظرم اگر مرزبندی برای هر دو گروه ضرورت پیدا کند این نسل به نفع سازگارها جبهه خواهد گرفت چرا که دارد از امکاناتش استفاده می‌کند. داستانش را با دستگاه فرهنگسرا تکثیر می‌کند همانجا می خواندش و نقد می‌کند. در روزنامه چاپ می‌کند و کتابش می‌کند. این همه از جیب دولت البته.

 حالا نمی‌دانم این حرف‌ها کدام است. من که داستان‌نویس نیستم. اما یک تار موی گندیده‌ی داستان ایرانی را (البته نه از نوع سازگارش را) به هزار تا رمان اجنبی نمی‌دهم. این یکی به دلیل کله‌خری ست و یکی به آن دلیل که چندشم می‌شود وقتی یک کتابخوان که هنوز کتابخانه‌اش بوی زهم کتاب درسی می‌دهد به داستان ایرانی می‌گوید پیف پیف. آن بچه هر کسی می‌خواهد باشد حتی اکبر سردوزامی که دوستش داریم.

 طبق مستندات قبلی موافق اینم که راهکار کنیم. از مرتضی کربلایی‌لو و خالد رسول‌پور ممنونم که شروع کرده‌اند. هرچند اولین نفرها نیستند. آدم‌های جدی دیگری هم بوده‌اند که کتابشان را گذاشته‌اند اینجا. نمونه‌اش چند تا جوان جدی شاعر که عروض کتاب‌هایشان را درآورده. نمونه‌اش آرش الله‌وردی.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:43  توسط داستان بان  | 

:: پرتقال ::
نوشته‌ی بنجامین روزنباوم
ترجمه‌ی اسدالله امرایی

همیشه کنجکاو این بوده‌ام که بیرون از داستان فارسی چه خبر است. مطمئنم خبرهایی هست و همه‌اش آنی نیست که مترجم‌ها به ما می‌رسانند. طبق فرمولی ساده آثار نویسنده‌ای ترجمه می‌شود که جایزه‌ی معتبری گرفته یا به نوعی به شهرت رسیده باشد. البته نقدی بر روش انتخاب مترجم وارد نیست. اما روشن است که این همه‌ی ادبیات نیست. همه‌ی آثار خوب به موقع کشف نمی‌شوند. مخصوصا داستان‌هایی که در فضاهای تجربی شکل گرفته‌اند به دلیل نوآور بودن کمتر مورد توجه قرار می‌گیرند.
اسدالله امرایی مترجم شناخته شده‌ای است که در وبلاگش از نویسنده‌های گمنام هم داستان می‌خوانیم. پرتقال اولین داستانی است که از بنجامین روزنباوم خواندم. (چیزی ته ذهنم هی اسم داستان بلند «جاناتان مرغ دریایی» را یادآوری می‌کند.) توضیحات امرایی از این بابت ذوق‌زده‌ام کرد که دارم از نویسنده‌ی جدیدی داستان می‌خوانم. اما مسئله این است که روزنباوم سی و نه ساله فقط هفت سال است که داستان می‌نویسد. قبل از آن چه می‌کردی بنجامین؟

داستان‌هایی که ابتدا با زاویه دید دانای کل شروع می‌شوند و در انتها مشخص می‌شود راوی اول شخص است معمولا ساختاری ساده دارند؛ چرا که برای خواننده‌ی متوسط نوشته شده‌اند. داستان پرتقال شرح اوج و فرود یک پرتقال است. داستان با یک جمله‌ی خبری خیالی شروع می‌شود و از همان اول اعلام می‌کند انتظار هر خالی‌بندی‌ای را داشته باشیم. این داستان نمونه‌ی خوبی است برای اینکه به یاد بیاوریم مهم نیست چه خالی‌ای می‌بندیم. مهم این است که خالی‌بندی‌مان باورپذیر باشد. پاراگراف دوم و سوم چگونگی به قدرت رسیدن و پاراگراف چهارم و پنجم توصیف قدرتمندی پرتقال است که با سطح مخاطبی که نویسنده برای داستانش برگزیده این مقدار باورپذیری کفایت می‌کند. از پاراگراف پنجم به بعد شرح تبدیل شدن پرتقال به یک میوه‌ی معمولی را می‌خوانیم. پس پیشرفت ماجرای داستان سرعت بالایی دارد و مهم همان اتفاقاتی است که می‌افتد نه فضا یا شخصیت پرتقال. وقتی شخصیت وجود ندارد نیروی خیر و شر وجود ندارد پس کنشی شکل نمی‌گیرد. یک جا احساس می‌کنیم قرار است کنشی پیش بیاید؛ آنجا که مرد شیکاگویی وارد داستان می‌شود. اما او هم خیلی سریع کار خود را انجام می‌دهد و محو می‌شود. انتهای این گونه داستان‌ها همه‌ی گره‌ها باز و ته همه چیز بسته می‌شود. راوی خودش را نشان می‌دهد و ارتباط خود را با ماجرا بیان می‌کند.
به یک تفاوت دارم فکر می‌کنم در ذهن شرقی و ذهن امریکایی. اگر این داستان را یک نویسنده‌ی شرقی و ترجیحا ایرانی نوشته بود بعید می‌دانم سرنوشت پرتقال را این رقم می‌زد که پاره و خورده شود و پوستش برود در سطل آشغال. نویسنده‌ی ایرانی شک ندارم که پرتقال را جاودانه می‌کرد. می‌انداختش در رودخانه‌ای جایی تا آب ببردش. یا می‌دادش به یک بچه گدا.
جمله‌ی «حالا دوباره سر خود رها شده‌ایم» و چند مورد دیگر حامل معناهای ضمنی‌ای هستند که داستان را به جامعه‌ای که در آن نوشته شده پیوند می‌دهد. از جمله: اعتصاب کارگران، عارف شدن راننده‌های کامیون و دختران همنجسگرای مطرود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:12  توسط داستان بان  | 

:: لنگه جوراب ::
لیلا عابدی

همه‌ی داستان‌ها درباره‌ی زندگی‌اند. اما بعضی داستان‌ها روایت همین درباره‌گی‌اند. دقیقا نمی‌دانم چه گفتم. اما می‌دانم دروغ نگفتم. تا اینجا از لیلا عابدی دو داستان خوانده‌ام که در هر دو نقاطی وجود داشت که می دیدم به عمد در تاریکی باقی گذاشته شده‌اند تا من همین طور که داستان را می‌خوانم و جلو می‌روم نهیب بزنم که «هی لیلا! آنجا را نگاه کن! با آنها می‌خواهی چه کنی؟» و او پاسخ ندهد و آن نقاط، آن آدم‌ها، آن مناظر، تا ابد در تاریکی باقی بماند. باور کنید نقاط تاریکی هست در آن داستان‌ها. و همین به شباهت این داستان‌ها با خود زندگی دامن می‌زند. زندگی؛ توده‌ای که پر است از یادها و نگاه‌ها و حرف‌هایی که معناها دارند و ما نمی‌دانیم. پس نهیب می‌زنیم که کو معنا؟! زندگی ادامه‌ی سوءتفاهم است شاید.

لنگه جوراب را در سه فضای حسی متفاوت می‌بینم. فضای اول روایت قطعه قطعه‌ی داخل اتاق است با حضور مهمان‌هایی که صمیمی نیستند. روایت بریده بریده است و جمله‌ها کوتاه و سطرها زیر هم. انگار صحنه برای راوی که یک بچه است جذاب نبوده و به مرور فراموش شده است به جز اسم‌ها و رفتار بابای فاطی. ریختن خاکستر چه فضای زنده‌ای می‌آفریند. فضای دوم از جایی شروع می‌شود که مهمان‌ها همراه بابا می‌روند و مادر به علتی که نمی‌دانیم پریشان است. اینجاست که طرح مبهمی را از روابطی که حاکم بر این خانه است درمی‌یابیم. دقیقا در نبود پدر است که او را می‌شناسیم. یا احساس می‌کنیم که می‌شناسیم. تا وقتی بود چیزی از او ندیده بودیم. فضای دوم انتقال‌دهنده‌ی مکان داستان از اتاق به حیاط است و برخلاف فضای اول جمله‌ها کمتر حسی و بیشتر توضیحی‌اند. فضای سوم از جایی شروع می‌شود که مادر هم مثل بابا از داستان خارج می‌شود اما با اشک ریختن روی پله در تنهایی. فضای سوم طولانی‌ترین و توضیحی‌ترین فضا بود با جمله‌هایی که به وصف جزئیات دقیق می‌پردازد. (نردبان را كنار تنه "تنومند" درخت توت گذاشتم)
نقاط تاریک این داستان سوال‌های زیادی برمی‌انگیزد. شاید باید به جای سوال از کلمه‌ی گیجی استفاده کنم. مثلا آن آدم‌ها کی بودند که همان اول داستان از داستان بیرون رفتند؟ مرد چرا مضطرب بود و اگر نبود چرا حرف نمی‌زد و فقط سیگار می‌کشید؟ مادر چرا ظرف ترشی را روی پله‌ها ریخت؟ چرا پله‌های سفید و نه باغچه؟ تا گربه‌ای کلاغی چیزی هویج‌ها را بخورد؟ چرا مادر گریه کرد؟ چرا داستان در فضای سوم کلا تغییر مسیر داد و شد داستان کلاغ‌ها؟ چرا بچه کلاغ تشبیه شده به لنگه جوراب؟ و چرا این ترکیب آنقدر مهم بوده که برای عنوان داستان انتخاب بشود؟ چه ربطی به کلاغ‌های خانه‌خراب با بچه‌ی احتمالا مرده و این دو خانواده وجود داشت؟
همین ابهام‌هاست که تشکیل سیاه‌چاله‌ای از گیجی را می‌دهد. اصرار نویسنده به وصف دقیق جزئیات آدم را وامی‌دارد تا همه‌ی آنها را به حافظه بسپرد تا بتواند ربطی بین آنها بیابد. «باز» آمدن. ریختن خاکستر روی ملافه‌ی سفید. ترشی. جلو نشستن فاطی. پر دود شدن کوچه. ریختن ترشی روی سنگ‌های سفید پله. با جارو کشیدن روی بادمجان و هویج‌های نرم نارنجی. شباهت بچه کلاغ به لنگه جوراب. نشستن یکی از کلاغ ها روی تانک همسایه. دست و پا زدن و سریدن بچه کلاغ روی سطح فلزی بیل. این گونه پرداختن به جزئیات را من در حوزه‌ی زبان داستان می‌بینم. زبانی با این حد از اشاره به جزئیات حتی اگر ربطی به هم نداشته باشند حکم نارنجکی دستی را دارد که در آن علاوه بر مواد منفجره کلی پیچ و ساچمه و دکمه‌ی فلزی شلوار و باتری ساعت و سوزن منگنه و خرده ریز دیگر ریخته باشند.
اما جمله‌هایی در فضای دوم و سوم هست که به نظرم خالی از آن جزئیات ناب است و نبودشان تاثیری در روند روایت داستان ندارد. مثل قضیه‌ی گل‌بازی یا اشاره به ریحان دایی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:38  توسط داستان بان  | 

:: داستان عجیب ::
نوشته ی اُ.هنری
ترجمه‌ی غلامرضا صراف

 

بامزه نیست؟ آن وقت ها هم از این داستان‌ها می نوشته‌اند. «داستان عجیب» از آنهایی‌ست که آدم بعد از خواندنش حس بدی نسبت به نویسنده ندارد. یک خالی‌بندی شیرین! چه بسا که اگر نویسنده نزدیکت بود می‌کوبیدی به شانه‌اش و می‌گفتی «کاغذاتو بگرد، ببین بازم از اینا داری؟» برخلاف آن حسی که بعد از خواندن یک رمان داستایوسکی به آدم دست می‌دهد. از طرفی حتم داری داستایوسکی دروغگو نیست و از طرف دیگر می‌خواهی با مشت به صورتش بکوبی؛ چرا که مدام یادآوری می‌کند جهان جای خوبی برای زندگی کردن نیست.

 

مقدمه‌ی داستان با دو مدخل زمانی به بدنه متصل شده است. «روزگاری در بخش...» و «شبی پس از شام...». اولی زمان کلی و دومی زمان جزئی است؛ مثل مدخل‌های مکانی همین داستان «...بخش شمالی اوستین...» و «خانه‌ی جان اسمودرز» که البته برای ما خواننده‌های فارسی زبان اهمیتی زیادی ندارد چون از ویژگی‌های اجتماعی و اقلیمی شهر اوستین چیزی نمی‌دانیم. این شروع که زمان یا مکان خاصی را زوم و بزرگنمایی می‌کند و پس از آن آکسیون به راه می‌افتد حالا دیگر شیوه‌ی کهنه‌ی ست.
در داستان دو مکان مهم وجود دارد: «خانه ی جان اسمودرز» و «مرکز شهر» که البته راوی دانای کل در خانه می ماند تا آنچه در مرکز شهر رخ می دهد (انتظار بیست ساله‌ی جان اسمودرز برای اتوبوس) رازآمیز باقی بماند.
فرم داستان با تقارن ساخته شده است. برای هر عنصر موجود قرینه ای وجود دارد. از همه چیز دو تا. دو خانواده. دو دل‌درد. دو مکان. دو بار گشودن در. یکی برای رفتن جان اسمودرز و یکی برای بازگشتن. این دو همه جای تاریخ هست. انگار همه‌ی چیزهای کهنه‌ی جهان یا دو بخشی ست یا سه بخشی.
اینکه پنسی قبل از همه جان اسمودرز را می شناسد اهمیت زیادی دارد. از یک طرف به رازآمیزتر شدن داستان کمک می کند و از طرف دیگر این شک را از بین می برد که نکند جان اسمودرز دروغ می گوید که منتظر اتوبوس بوده است. با این حال بازی زبانی پاراگراف اول (ابهام در سرشماری) زاید به نظر می آید.
نکته ی آخر این که دو شخصیت مرد داستان برخلاف شخصیت های زن افرادی فداکار و خانواده دوست معرفی شده اند. زن اول سه ماه پس از ناپدید شدن شوهرش مجدد ازدواج می کند و زن دوم با وجود وخیم تر شدن حال فرزندش راضی نمی شود شوهرش برای تهیه ی دارو به مرکز شهر برود؛ عین همان کاری که پدرش برای او انجام داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:53  توسط داستان بان  |