یک جدایی، یک دودستهگی، که البته وجودش بدیهی و حیاتی ست میان داستاننویسهایی که با ایدئولوژی دولتی حاکم سازگاری دارند و داستاننویسهایی که با آن سازگاری ندارند وجود داشته و دارد که با گذشت زمان هر کدام ویژگیهاش برای آن دیگری رو شده است.
نویسندههای سازگار بیش از گروه دیگر تریبون و نشریه در اختیار دارد. به دلایل ایدئولوژیک با اکراه از جریان داستاننویسی غرب نام میبرد و بیشتر محدود به تجربههای داستان فارسی و عربی ست. جدای از اینها عمر مفید داستان ایرانی را از بعد از انقلاب 57 معرفی میکند و همیشه بیآنکه تواضعی در کار باشد از مقایسهی خود با داستاننویسهای گروه دیگر که هم بااستعدادتر بودهاند و هم با شناخت بیشتر داستان نوشتهاند سر باز میزند. نسل اول آنها (همچون نسلهای پیشین گروه دیگر) معمولا از میان تودههای ضعیف مردم بیرون آمدهاند و هنوز هم آنان و هم نسلهای بعدی که عمدتا از طبقهی متوسط هستند به شیوههایی عوامفریبانه خود را متعلق و متعهد به مردم میدانند. مردمی که شاید نه برای آنها بلکه برای حکام آنها داستان مینویسند.
گروه دیگر اکثر داستاننویسهایش (به جز نسلهای اولیه) از اقشار مرفه برخاستهاند؛ از میان خانوادههایی که پدر و مادر یا هنرمند و فرهنگی بودهاند یا دانشگاه رفته و باسواد. به دلایل عدیده ادبیات غیر فارسی را بیشتر میپسندند. این گروه حالا دیگر نشریه و تریبون رسمی ندارد. نشستهای ادبیاش را در خانهها برگزار میکند. همچون گروه دیگر قدرت خرید کتاب و چاپ کتابش را دارد اما نه از جیب دولت بلکه از جیب خودش. با این حال نمیتواند کتاب چاپ کنند (چون ریاکارانه و در جهت مصالح حاکم داستان نمینویسد).
احتمالا از زمانی که قبرستانها و کشتارگاهها را برای مصارف فرهنگی بازسازی کردند در فرهنگسراها نسلی پدید آمد که فاصلهی این دودستهگی را کم کرد. جوانهایی که کتاب ناسازگارها را میخواندند و خوشایند سازگارها داستان مینوشتند. مثل ناسازگارها زندگی میکردند و مثل سازگارها ریا میکردند. به نظرم اگر مرزبندی برای هر دو گروه ضرورت پیدا کند این نسل به نفع سازگارها جبهه خواهد گرفت چرا که دارد از امکاناتش استفاده میکند. داستانش را با دستگاه فرهنگسرا تکثیر میکند همانجا می خواندش و نقد میکند. در روزنامه چاپ میکند و کتابش میکند. این همه از جیب دولت البته.
حالا نمیدانم این حرفها کدام است. من که داستاننویس نیستم. اما یک تار موی گندیدهی داستان ایرانی را (البته نه از نوع سازگارش را) به هزار تا رمان اجنبی نمیدهم. این یکی به دلیل کلهخری ست و یکی به آن دلیل که چندشم میشود وقتی یک کتابخوان که هنوز کتابخانهاش بوی زهم کتاب درسی میدهد به داستان ایرانی میگوید پیف پیف. آن بچه هر کسی میخواهد باشد حتی اکبر سردوزامی که دوستش داریم.
طبق مستندات قبلی موافق اینم که راهکار کنیم. از مرتضی کربلاییلو و خالد رسولپور ممنونم که شروع کردهاند. هرچند اولین نفرها نیستند. آدمهای جدی دیگری هم بودهاند که کتابشان را گذاشتهاند اینجا. نمونهاش چند تا جوان جدی شاعر که عروض کتابهایشان را درآورده. نمونهاش آرش اللهوردی.
